زندگی برای عشق
 
درباره وبلاگ
امکانات وب







حالا که تمام راه را آمده ام


حالا که تا تو هیچ نمانده

چقدر دیر خدا یادش آمد


که ما قسمت هم نیستیم ...


[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 1:46 ] [ رامین ]

وقتی کسی در کنارت هست

خوب نگاهش کن

به تمام جزئیاتش

به لبخند بین حرف هایش

به سبک ادای کلماتش

به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش

به چشم هایش خیره شو

دست هایش را به حافظه ات بسپار

گاهی آدم ها

انقدر سریع میروند ،

که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند !

[ یکشنبه 1393/02/14 ] [ 21:58 ] [ رامین ]



به سراغ من اگر می آیی،تند و آهسته چه فرقی دارد؟

تو به هر جور دلت خواست بیا!

مثل سهراب،دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد

مثل آهن شده در کنج قفس

چینی نازک تنهایی من،تو فقط زود بیا،که اگر زود بیایی دیر است...

[ جمعه 1392/05/04 ] [ 18:44 ] [ رامین ]



"باران"

بهانه ای بود....

که زیر چتر من،

تا انتهای کوچه بیایی.

کاش...

نه کوچه انتهایی داشت

و نه باران بند می آمد.

[ جمعه 1392/05/04 ] [ 18:42 ] [ رامین ]


چــــــه خـــبـــــر از دل تـــــــو ؟


نــفـــســـــش مثل نفـــســــهای دل کــــوچــــک من می گــــیـــرد ؟


یا به یک خـــنــــــده ی چــشـــــمان پر از نـــاز کـــسی می مـــیــرد ؟
چــــــه خـــبـــــر از دل تـــــــو ؟
دل مــغــــرور تو هم مـــثـــل دل عــاشــــق من می گـــیــرد ؟
مثــل رؤیــــای رســــیـــدن به خـــــدا .....
هــمـــه شــــب تـــا به افــــق
چــــــه خـــبـــــر از دل تـــــــو......

[ جمعه 1392/05/04 ] [ 18:40 ] [ رامین ]
به خدا حافظيِ تلخِ تو سوگند، نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوعه، ولي لبهايم

هر چه از طعمِ لبِ سرخِ تو دل کند، نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شب

هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

هر کسي در دلِ من جاي خودش را دارد

جانشينِ تو در اين سينه، خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد

[ دوشنبه 1392/03/27 ] [ 1:22 ] [ رامین ]
دیشـــب به خوابــم آمدی آرام و خاموش و صبور

مثل همیشه دیده ام پر شد از آن اشکای شور

من بودم و دیـــدار تو با حســــرت شوق وصــال

تاریکـــی و دلواپســـی تنهایی و فــکر و خیـــال 

ظلمت تمام هستــی ام بود و نشــان از تو نبود

این خســته دل در وادی دنیا برایــش جـــا نبود 

آن شب*زیر نور ماه در قطره اشکم حل شدی

در تاری  شبـهای من یک کهکشـان آذر  شدی

آرام از رویـــای من ای خوب مــن بیرون شــدی

در ظلمت شبهای من ای نور روشن گم شدی

[ دوشنبه 1392/03/27 ] [ 1:18 ] [ رامین ]
اینجـــــــا همـــه خوبنــــــد خیالــــت راحـــــت!

مـــــن مـــانده ام و چــــهار تــا هم صــــحبت !

ایــــن گـوشه نشــسته ایم و دلتنـــــگ تو ایم…

مـــن،

عشـــق،

خــــدا،

عقــــربه های ساعت!

[ دوشنبه 1392/03/27 ] [ 1:15 ] [ رامین ]
تو رفتـــــــی ولی حال و هوات هست
تو نیستـــی ولی خاطره هات هست
تو بُــــــــــــــردی ولی یادگارات هست

با داشتن حال و هـــــوات
به شوق اون خاطره هات
با دیدن یادگـــــــــــــــارات
ندیدنت به چشــــمه
نبودنت به لمســــــه
تو رفتنت به حرفـــــه
تو اینجا موندگــــاری
خودت خبر نـــــداری


با رفتن تـــــــــــو حتی یه رد پا نمونده
یا که دلــــــــم به یادت آواز غم نخونده
اگه برنگــــــــردی تو منو تنها نذاشتی
اینو بـــــدون که تو خودتو جا گذاشتی

تو رفتــــــــــی ولی حال و هوات هست

تو نیســــــتی ولی خاطره هات هست

[ دوشنبه 1392/03/27 ] [ 1:9 ] [ رامین ]
در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینك ، اما آیا

باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چه شبی بود و چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هی ، هی

می پراندیم در آغوش فضا

ما قناریها را

از درون قفس سرد رها می كردیم

آرزو می كردم

دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را

من گمان می كردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر كس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند !

[ جمعه 1392/01/16 ] [ 21:46 ] [ رامین ]

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 2:0 ] [ رامین ]

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.

قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.

مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.

و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 1:59 ] [ رامین ]

یک شمع روشن می تواند هزاران شمع خاموش را روشن کند و ذره ای از نورش کاسته نشود …


انســـــــــانهاى بــــــزرگ ،دو دل دارنــــــــد ؛دلـــــى که درد مى کشـــــــــــد و پنهـــــــــــــــان است و دلـــــــــــــــى که میخندد و آشکـــــــــــــــار است.


برخی آدمها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند به ما درسهایی بیاموزند که اگر می ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم


کسانی که پشت سرتان حرف می زنند ، دقیقا به همانجا تعلق دارند، پشت سرتان!


چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم (شکسپیر)

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 1:58 ] [ رامین ]



خدايا

من اگر بد کنم تو را بنده هاي خوب فراوان است...


اما

اگر تو مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست؟

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 1:57 ] [ رامین ]
عشق یعنی وقتی حتی از دستش ناراحتی هم هواشو داشته باشی...


[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 1:55 ] [ رامین ]

[ سه شنبه 1391/11/17 ] [ 1:53 ] [ رامین ]
در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم. دستم را زیر پلکهایم بردم. با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطره های اشک دیده ام را برروی صفحه سفید و دست نخورده قلبم کشیدم و آرام گفتم:دوستت دارم در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم.

[ شنبه 1391/11/14 ] [ 23:58 ] [ رامین ]

[ سه شنبه 1391/10/26 ] [ 22:57 ] [ رامین ]

زين پس تنها ادامه ميدهم،در زير باران...

حتي به درخواست چتر هم جواب رد ميدهم...

ميخواهم تنهايی ام را به رخ اين هوای دو نفره بکشم...!

باران نبار من نه چتر دارم نه يار


[ سه شنبه 1391/10/26 ] [ 22:44 ] [ رامین ]

خاطرآت خیلے عَجیبند ،

گاهے اوقات...میخَندیم بہ روزهآیے که گریہ می کَردیم

گاهے گِریہ میکُنیم...بہ یادِ روزهایے کہ میخَندیدیم...

[ دوشنبه 1391/10/18 ] [ 1:2 ] [ رامین ]

تــــــــــــــو رفـتـﮯ

انـگـار ڪـﮧ مــــــن از اولـش نـبـودم !

مـــــن ولـﮯ مـﮯمـانـم


انـگـار ڪـﮧ تــــــــــــــو تـا آخـرش هـسـتـﮯ !


[ دوشنبه 1391/10/18 ] [ 0:56 ] [ رامین ]
سيگاري روشن ميکنم

و به خاموش بودنم فکر ميکنم

کـــــــــام عميق

همراه آهي کوتاه

بيرون ميدهم دودش را

کمرنگ ميشود مثل خودم

نفسم ميگيرد

از زندگي اجبــــــاري

[ پنجشنبه 1391/06/23 ] [ 22:58 ] [ رامین ]

ديده اي شيشه هاي اتومبيل را وقتي ضربه اي مي خورند و مي شکنند!؟

شيشه خرد مي شود ولي از هم نمي پاشد!؟

اين روزها همان شيشه ام؛

خرد و تکه تکه،

از هم نمي پاشم ...

ولي شکسته ام ...

[ چهارشنبه 1391/06/15 ] [ 23:56 ] [ رامین ]

وجودم پاره ای از شب

دلم تنهاترین پاییز

بساطم بقچه ای اندوه و کوچه مثل من خالی

دلم تنگ است

دلم اندازه ی صحن قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی است

                                  ... نمی دانم ...

چرا در قلب من پاییز طولانی است؟

[ شنبه 1391/06/11 ] [ 22:21 ] [ رامین ]
گاهی وقت ها دلت برای خودت تنگ می شود!!!

اما نمی دانی سراغ خودت را از چه کسی بگیری!!!!

[ جمعه 1391/06/10 ] [ 0:23 ] [ رامین ]
قـــــــدم زدن در پيــــــــاده رو

جـــــــاي خـــــــالي تـــو را به رُخـــــم مي کشـــــد !

بــراي هميـــــــن

هميشـــــــه دوست دارمــــــــــــــ

روي جــــــــدول ها راه بـــــــــــــــروم .

[ جمعه 1391/06/03 ] [ 23:19 ] [ رامین ]
ميان بودنت و نبودنت ،تنها يك حرف فاصله است،

به همين سادگی

و من روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختــم

و جز دل كه روزي هــزار بار خراش افتاد،

کسي نفهميد

كه از بودنت تا نبودنت فاصلـــه تا "بي نهـــايت" بود.

[ جمعه 1391/06/03 ] [ 23:18 ] [ رامین ]
سالــــــــها رفت و هنــــــوز يک نفر نيســــت بپرســــد از من ؛

که تـــــو از پنجـــره ي عشــــق چـــه ها ميــخواهــــي؟

صــبح تا نيــــمه ي شــب منــــتظــري،

همـــه جــا مي نگــــري،

گـــاه با مــــاه سخـــن ميــــگويــي،

گـــاه با رهـــگذران،

خــبر گمشـــده اي مي جــويي؟

راستــي گمشـــده ات کيســـت؟

کجاســــت؟

صـدفـــي در دريـــاست؟

نــــوري از روزنـــه فــرداهاست؟

يا خـــدايي است که از روز ازل نـــاپيداســت؟

[ جمعه 1391/06/03 ] [ 23:17 ] [ رامین ]
ديکتــــه روزگار

نبودنت را برايم ديـکتــــــه مي کنــــد

و نـُمره من

بـاز مي شود . . . صــفــــــــر !

هنــــــوز . . .

نـبودنـت را . . . يـاد نگرفتــــه ام!

[ جمعه 1391/06/03 ] [ 23:17 ] [ رامین ]
ميترســـــم

از روزي که تــــو بــــــــرگردي

و من

به جــــــرم اين روزهــــاي نبودنــــــت

تــــو را

با سکـــوت خود تنبيــــــه کنــــــم

و بـــرایت نــــــــواي رهــــــگذر غــــريب را بـــــخوانــم. . .

[ جمعه 1391/06/03 ] [ 23:16 ] [ رامین ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

?p=2